بند دلم را

به بند کفش هایت گره زده بودم

که هر جا میروی

دلم را با خودت ببری

غافل از اینکه تو

پا برهنه می روی و

 بی خبر

 



تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ...


یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ...


شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے .


و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ

 




تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

مـــــــن عاشقـــانـــــه هایـــــــم را


 روی همیـــــــــن دیـــــــــوار مجـــازی می نویســــــــم !


از لـــج خــــــــودم . . .


که ترســــــــــیدم و نتــــــــوانســـــــــتم


 ایـــــــن هــــا را واقعـــــــی بــه تو بگوــــــــم. . .

 

تقدیم به دوست کوچولوی خودم

 



تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

نشانه هایی برای هدایــت عاقــلان . . .

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) ...سوره رحمان

دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.

اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.

پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار می کنید؟

*توضیح عکس *

محل رخداد این زیبایی، شهر توریستی اسکاگن؛ شمالی ترین شهر

دانمارک است جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم می پیوندند.

دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و این راستا بوجود می آید.



تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات


تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 07:53 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 05:47 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

دلتنگـــی مثل کوفتگی تصادفه...!!

اولش بدنت گرمه و حالیت نیست،

یه دفعه دردش شروع میشه

و تازه می فهمی چی به سرت اومده

 



تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

وقتی خداوند دست به قلم می شود!!!

خدای من خالق همه ی زیبایی هاست "عاشقتم خدا"

 



تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

تو جاده ای که انتهاش معلوم نیست

اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره

بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه



تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن !
احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ....

تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

این مطلب فقط واسه دوست کوچولوی خودمه

هیشکی به خودش نگیره ها

فقط مخاطبش ی نفره

اونم خودش میدونه کیه

عاشششششششششششقتم کوچولوی من

 



تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات

من یك زنــــــــم
ایستاده بر بلندای تاریـــــــخ
از دیروزی كه زنده به گورم می كردنـد
تا امروزی كه مـــــــــــــــرا از
گور اندیشه های متعفن شان بیرون می كشند
هیچ گاه جدای از نیازت تماشایم كردی ؟
من زنم !
... همانقدر ظریف كه گاه دوست دارم به یكی تكیه كنم
كه گاه ناتوانی ام هم عشوه ای زنانه می شود
اما هر بار كه لازم بود :
شانه های ظریفم بار مردانه ات را به دوش كشید
گاهی نان آور خانه ات شدم
گاهی مونس تنهایی ات
و گاه مادرانه مهر می ورزیدم آنگاه كه خود كودكانه
می خواستمت ،آرامشی را به تو هدیه می دادم
كه شاید خود از آن سهمی نداشتم...
همیشه با تو همراه بوده ام...
اما كی خودم بودم ؟
كی برای خودم زیستم ؟



تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 11:31 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات


من زنم…
بی هیچ آلایشی…
حتی بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردی!
و برویت نیاورم که از تو قویترم ...

آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...
عشق خواهم ورزید ...
به مردانگی ات خواهم بالید...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...
پشتیبانت خواهم بود... و تو ...

 فقط مرد بمان!!

این راز را که من مرد ترم ؛ به هیچ کس نخواهم گفت...

 




تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 11:26 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 | 05:20 ب.ظ | نویسنده : نازی کوچولو | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات